| |
| پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388 |
| چه کسی پنجره اش بی شیشه ست؟ |
مثل یک بازیکن ذخیره که همیشه خوب بازی می کند امّا هرگز کسی او را به عنوانِ بازیکنِ ثابت نمی خواهد! |
|
| |
| دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| لبخندمی زنم! |
تمامِ شهر در بهتند؛ چرا در شعرمی خوانَد کسی هر روز، که من آدم نخواهم شد؟ |
|
| |
| یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388 |
|
«نیازمندِ سکوتم!» به واژه ها تو بگو . در آستانه ی افسانه گیِ اعجازم اشاره های جنون را به تازه ها تو بگو. |
|
| |
| یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388 |
|
دولتِ سایه یعنی.. انفجار در پنهان |
|
| |
| سه شنبه 4 فروردین ماه سال 1388 |
|
سلام جرأت شعرانه گی به بغضِ غزل! |
|
| |
| یکشنبه 2 فروردین ماه سال 1388 |
| ] ش [ بازی |
شهابِ شعر، شاهراهش را عوض نمی کند به خاطر شیون های شبی که با تشعشعِ نورِ شبتاب، شقّه شقّه شده است. |
|
| |
| جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 |
| روزِ صفر |
باید برای مردمِ خفته در روزنامه، پیامِ تسلیتی بفرستم |
|
| |
| سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387 |
| دریادرد |
با نشستن در کنارِ مرغانِ دریایی ای که به یک کانال دودآب در کنارِ صدایِ ترن دلخوشند.. |
|
| |
| سه شنبه 20 اسفند ماه سال 1387 |
|
چه بویِ برف می دادی وقتی از سایه ی سارا بیرون آمدی |
|
| |
| جمعه 4 بهمن ماه سال 1387 |
| بهمندرد |
چه تصویرِ غریبی، همه بی سر، مگه نه؟ یکی شده با زمین، بالِ کفتر، مگه نه؟ شهیار قنبری واقعیت این ست که نه درگیر زندگی در معنای روزمرگی شده ام و نه اینکه شعری ندارم.. |
|
| |
| شنبه 23 آذر ماه سال 1387 |
| نمی شود که برادر! نمی شود که عزیز! |
نمی شود بنِشینی فقط نگاه کنی. نمی شود وسطِ آتشی که می بارد، تو هی زبان بگشایی و کارِ آه کنی! |
|
| |
| شنبه 16 آذر ماه سال 1387 |
| سه دردِ بی دریغ |
سه قطره خون، سه درد از هزارها جوانِ مرد که جانشان برای رهروانِ صادقِ نبرد، به آسمان ستاره شد. ولی چه سود؟! کز ابتذالِ دست های بی تلاشِ ما کنون، تنِ ستاره ها ، دوباره، پاره پاره شد. روز دانشجو که تبریک ندارد! روز دانشجو یعنی این.. |
|
| |
| چهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387 |
|
همزمان که می زنی مرا نگاه کن، در دهانه های زخمِ سرکشم به جای خون ، شعر انتظارِ دیدنِ تو جاری است. |
|
| |
| یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387 |
| دیروز پس از فردا |
نشسته ام به نوشتن کنارِ یک تن ها نگاه می کنم امروز را پس از فردا نگاه می کنم امروز را؟ چرا امروز؟ پر از ترانه ی دیروز بوده ام هرجا .. |
|
| |
| چهارشنبه 3 مهر ماه سال 1387 |
| بدون عنوان |
شبیهِ مردهایی بود که تازه از یک نبرد برمی گردند ـ بدون لباس جنگی ـ چشم هایش غمگین، و سرخی ای داشت از گریه، که انگار در آن نبرد، برادر یا پسرش ـ یا چیزی مثل این ـ را از دست داده است. با همان نگاه، به بیرون می نگریست. امّا در آن لحظه، اصلاً به مردمش فکر نمی کرد. اصلاً یادش نبود که برای چه در این نبردها حضور دارد. فقط به خودش فکر می کرد ، که بدون برادر یا پسرش ـ یا چیزی مثل این ـ بعد ازین، چگونه می تواند بجنگد. مردمش در مینی بوسِ خوابیده بودند ، تا به مقصید برسند. امّا ، ما هنوز به هم سلام هم نگفته بودیم ـ با این همه حرف ـ و فاصله ی زیادی مانده بود تا اینکه، با چشم هایش و تفنگش، بخواهد بگوید خداحافظ. |
|
| |
| سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387 |
| درد به همدرد بده |
درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد به این مرد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده درد بده مرد شدم ؟ قدرتِ نامرد بده! درد بده درد بده درد بده درد بده سبز شدم؟ زرد بده! گرم شدم؟ سرد بده ؟ درد بده درد بده درد بده درد بده قافیه از درد به این مرد بده درد بده درد بده .. درد بده درد بده درد بده |
|